خرید بک لینک
از صبح تا همین الان یک مهمان ناخوانده داشتیم که با پروازها و ویز ویزهایش در سرتاسر خانه زندگیمان. اعصاب برایمان باقی نگذاشته بود... هر چه در و پنجره را باز کردیم و گفتیم:بفرمایید.خودتان با پای خودتان

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کریمیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

رفته بودیم قدم بزنیم ... به سر میدان که رسیدیم.گفتم:علی بیا بریم چند تا شاخه گل هم بچینیم آنموقع ها هم که شاغل بودم همیشه از فضای گلکاری شده ی دم خونه ی مامانم اینا کلی گل میچیدم و روی میز دفترم میگذا

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کریمیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

فکر کردم که حتما دعوایم میکند اما دل را زدم به دریا و برایش نوشتم: علی جان؟؟؟؟دعوام نکنیاااااااااااااااااا...من امروز رو روزه گرفتم . الانم دارم میرم یه نون بربری برا افطارم بخرم.. برعکس پیش بینی ام ن

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کریمیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

چقدر دلم برف میخواهد دوربینم را بردارم و بروم شکار لحظه ها: دیوار خونه ی همساده نیمکت تنهای تو پارک بر و بچ در حال برف بازی درخت خرمالوی همساده پارک نزدیک خونه ی مامان سوری سمیرا با کفش های اس

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کریمیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

دستان نازنین مادرم . . . علی خوابش برد من و مادر امااااااااا خواب به چشمانمان نمیامد کتاب دعایم را برداشتم و رفتم روی تخت کنارش دراز کشیدم ... حدیث کسا که تمام شد دوباره اولش را آوردم و گفتم:مامان

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کریمیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

یک کانالی هست به اسم توشه که هر چند وقت یکبار برنامه هایش قطع میشود و تا شروع شدن مجددش از صبح تا شب آهنگ پخش میکند... مشغول تا زدن لباسها بودم و آهنگها را گوش میدادم که یهو آهنگ : نوایی نوایی شکیلا ش

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کریمیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

سیب زمینی کبابی .شام دیشب .جاتون سبز . . . کف قابلمه رو با مقداری نمک بپوشونین ... سیب زمینی هارو بعد از شستن بچینید روش ...زیر گاز رو هم کم کنید... قشنگ هم بپزه و هم کبابی شه ... خیلیییییییییییییی خ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کریمیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

تازگیا عین خرس: همش میل به خواب دارم ..علی شیفت هست ...مادر هم رفته خونه ی داداش بزرگه...چقدر دلمممممممم تنگ شده برای دختراشمامان خیلی اصرار کرد که باهاش برم اما:چه کنم که باز این دل لامصبم برای علی خ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کریمیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

اووووووووم...یادش بخیرتولد هفت سالگیمه..فقظ نمیدونم چرا مامانم دوتا شمع برام گذاشته بود؟الهی بگردم....بچه ها میدونین داشتم به این فکر میکردم که:قدیما چقدر همه چی ساده ماده و بدون رنگ و ریایی بود ..هیی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کریمیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

صفحه بندی